اين دفتر تنهاييم نيست،
جايي براي خالي كردن خستگيهايم نيست،
اين جا جايي براي آرامش دغدغه هايم نيست
،حتي قطره اي از فضاي من نيست،
اينجا خيلي دورتر از آنجاييست كه من هستم
و دورتر از جايي كه تلالؤ آن را ميبينم،
در ميان جماعت خوب و بد و خاطرات و افكار ريز و درشت بودن حسم نيست.
مي داني!؟من تنها گاهي اينجا مينويسم و تو گاهي ميخواني...
بیهوده نمینویسم ...بیهوده نخوان...................
در زندگی هیچ را بیهوده نمیبینی بیهوده نپندار........
...............................................
شگفتا از عزیزانی که هم اوازه من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
رفیقان یک به یک رفتند مرا باخود رها کردند
همه خود دردمن بودند گمان کردم که همدردند............
.........................................
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری است پیکاری سترگ
روز و شب، مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟....
.................................................
یك لحظه فكر كنیم،ما انسان ها در كجای این عظمت هستیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.........
..............................................
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من
گر از قفس گریزم، کجا روم کجا من؟
کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا، من
نه بسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من ...................
...............................................
کاری است قوی ز خود بریدن
خود را به فنای محض دیدن
مانند قلم زبان بریده
بر لوح فنا به سر دویدن
صد تنگ شکر چشیده هر دم
پس کرده سال از چشیدن
این راز شگرف پی ببردن
وانگاه ز خویش پی بریدن
صد توبه به یک نفس شکستن
صد پرده به یک زمان دریدن
در میکده دست بر گشادن
با ساقی روح می کشیدن
در پرتو دوست همچو شمعی
در خود به رسیدن و رسیدن
بی خویش شدن ز هستی
خویش در هستی او بیارمیدن
هم چون عطار عشق او را
بر هستی خویشتن بر گزیدن
بازگشت بعد از دو سال...ما را در سایت بازگشت بعد از دو سال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 47